close
تبلیغات در اینترنت
انشا پایه هفتم- انشا یاب

انشا پایه هفتم- انشا یاب

چگونه فرهنگ احترام به دیگران را درخانه ومدرسه وجامعه رواج دهیم
تعداد بازديد : 5

چگونه می توان دانش آموزان را با فرهنگ احترام به بزرگسالان و علی الخصوص والدین آشنا کرد؟     
یکی از مشکلات تربیتی جوامع حاضر، مشکل قصور یا عدم احترام کودکان نسبت به بزرگسالان است. متاسفانه این مشکل با پیشرفت جوامع و در فضای فرهنگی معاصر شدیدتر نیز شده است. با توجه به تاثیر این موضوع بر تعلیم و تربیت صحیح کودکان، ارائه راهکارهایی برای برون رفت از آن ضروری است. برای رفع این مشکل باید در ابتدا به ریشه یابی این مشکل در خانواده پرداخت، چرا که خانواده اولین محیطی است که کودک بر پایه تقلید و اقتباس، به امر یادگیری و آموختن می پردازد. در مرحله بعدی مدرسه و مربیان مدارس، به عنوان تأثیرگذارترین دستگاه تربیتی، می توانند در برخوردهای خود احترام به دیگران را به کودکان آموزش دهند.

الف) تأثیر خانواده و والدین     
کودک از هنگام تولد با اولین محیط اجتماعی یعنی خانواده رو به رو می شود. او در این زمان، معیار مشخصی از بد و خوب ندارد. او بتدریج با اعضای این جامعه کوچک و رفتارهایی که آنها دارند آشنا می شود. اگر کودک از همان ابتدا احساس کند که در این محیط اجتماعی کوچک، احترام افراد محفوظ است، توهین و تحقیر در کار نیست، بزرگتر به کوچکتر و کوچکتر به بزرگتر احترام می گذارد، کم کم علاوه بر این که اهمیت احترام گذاری را درک می کند، خود به خود انسانی محترم و با شخصیت نیز بار خواهد آمد. اگر والدین می خواهند که فرزندانشان به آنها توهین نکنند، خودشان نیز باید به فرزندانشان توهین نکنند.
متاسفانه بسیاری از پدران و مادران توقع دارند فرزندشان کاملاً احترام آنان را نگه دارد، در حالی که خود هرگز به فکر احترام و شخصیت او نیستند؛ دائم او را در برابر دوست، همکار و همکلاسی اش، سرزنش و تحقیر می کنند. غالب رفتارهای آدمی بر اساس یادگیری است و پایدارترین یادگیری ها، یادگیری مشاهده ای است. از این رو کودکان از زمانی که قادر می شوند با بیان ساده ترین عبارات با مادر و پدر و اطرافیان خود ارتباط برقرار کنند، به تدریج قابلیت فراگیری احترام را نیز می یابند. باید بدانیم آنچه به کودک می دهیم همان را پس می گیریم. بنابراین در دوره کودکی، اساس یادگیری و آموختن کودکان بر پایه تقلید و اقتباس، استوار است. لذا کودکان در این دوران، همان حرکات پدران و مادران خود را تقلید و انجام می دهند و کم کم احترام گذاشتن به بزرگ ترها در آنان درونی می گردد و در دوران بلوغ این عادت پسندیده را رها نخواهند کرد. بنابراین والدین لازم است بیش از آن که اهمیت احترام به بزرگ ترها را متذکر شوند، در عمل بی احترامی کردن را به کودکان نیاموزند و آنها را به بی احترامی کردن وادار نسازند.

ادامه مطلب
نویسنده :
موضوع: انشا , پایه هفتم ,
تاریخ انتشار : یکشنبه 01 بهمن 1396 ساعت: 12:43

انشا ازاد با موضوع کفش
تعداد بازديد : 12

انشا ازاد با موضوع کفش
من اول یک چرم بودم که مرا سوار ماشین کردند و بردند اول نمیدانستم که مراکا می برند آیا شما میفهمید که مرا کجا می برند؟ بله درسته مرا داشتند به کارخانه کفش سازی می بردند زیار در راه دیدم که در تابلو نوشته شده بود 44 کیلومتر تا شهرک صنعتی شیکان.
در راه یک چرت کوجولو زدم تا که صدای دستگاهی مرا بیدار کرد خررررررررررر ما را یکی یکی به دستگاه برش زنی بردند اولش  خیلی دردم آمد ولی بعدش عادت کردم تا جایی رفته بودم که دیگر به کامل شدنم چیزی نمانده بود بالاخره مراحل ساهتم به پایان رسید ما را بسته بندی کردند و سوار آدم آهنی های غول پیکر کردند وقتی رسیدیم ما را پیاده کردند و در گوشه ای گذاشتند و چند روز گذشت و نوبت ما رسید که ما را در ویترین بگذارند.
چادر ها روشن و سیاه یکی پس از دیگری می رفتند تا یک روز دیگر فرا رسید فروشنده در را با نام خدا باز کرد و من هم بیدار شدم وقتی به تقوم نگاه کردم دیدم که امروز بیست و نه شهریور است این یعنی که فردا اول مهر و شروع شدن مدرسه است. وقت مانند برق می گذشت که نفهمیدم کی غروب شد و صدای بانگ اذان مرا به خود آورد دیگر نا امید شده بودم که یک پسر بچه با پدرش آمدند نگاهی پسر بچه به من کرد و مرا پسندید و مرا خرید ، یک ماه که از مدرسه گذشته بود که من فرسوده شده بودم آه من حالا کنار سلط زباله ام دیگر پسرک مرا دوست ندارد ولی من او و خانواده اش را دوست دارم.

انشا طنز در مورد تقلب در جلسه امتحان
تعداد بازديد : 8

 انشا طنز در مورد تقلب در جلسه امتحان

انشا طنز در مورد تقلب در جلسه امتحان

من یک انشا طنز با موضوع تقلب در امتحان نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد، شما هم انشا خودتونو در قسمت دیدگاه ها بنویسید تا دوستان استفاده کنند.

اسم امتحان که میاد ناخوداگاه به یاد تقلب می افتم ، البته فقط من اینطوری نیستم ، خیلی ها مثل من هستند و به محض اینکه اسم امتحان میاد به فکر تقلب می افتند. من وقتی سر جلسه امتحان هستم و چیزی هم بلد نیستم که بنویسم ، استرس همه وجودمو فرا میگیره و با خودم میگم نکنه مراقب امتحان مچ منو بگیره و ابروم بره . البته در این مواقع ابرو خیلی مهم نیست و اون چیزی که مهمه یه صفر کله گندس. البته یک چیز هست که از صفر کله گنده هم بدتره ، و اون چیزی نیست جز اینکه بعد از امتحان همه میگن خاک تو سرت که عرضه یه تقلب هم نداشتی. به خاطر همین وقتی سر جلسه امتحان تقلب میکنم خیلی حواسمو جمع میکنم که مراقب مچ منو نگیره. من خیلی تقلب میکنم و اکثر مواقع موفق میشم که یک نمره قابل قبول بگیرم حتی یک دفعه از روی دوستم تقلب کردم و نمره من از دوستم بیشتر شد. فقط یک بار کتابو زیر میز گذاشته بودم و با ترس خیلی زیاد داشتم کتابو باز میکردم که مراقب از چهره ام متوجه شد ، اومد بالای سرم و کتابو ازم گرفت و با کمال خونسردی برگمو پاره کرد ، اونجا بود که طعم صفر کله گنده رو چشیدم.

از این انشا نتیجه میگیریم که تقلب و امتحان از هم جدا نمیشوند و فقط باید با خونسردی تقلب کرد تا پله های ترقی را یکی یکی طی بکشیم.

انشا درباره سایه ادم انشا جدید
تعداد بازديد : 12

انشا درباره سایه ادم  انشا جدید

انشا درباره سایه ادم

من یک انشا با موضوع سایه ادم نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد، شما هم انشا خودتونو در قسمت دیدگاه بنویسید تا دوستان استفاده کنند.

یک روز کودکی را دیدم که با سایه اش بازی میکرد ، دنبال سایه اش میدوید ، از سایه اش فرار میکرد ، بالا پایین میپرید ، با سایه اش لحظات مفرحی را به وجود اورده بود و شاد بود. کمی به فکر فرو رفتم و سوالاتی ذهنم را درگیر کرد.

چگونه میشود مثل یک کودک با دیدن سایه ای خوشحال شد و زندگی را با تمام وجود درک کرد؟

چرا ما ادم ها فقط سختی های زندگی را میبینیم؟

هرچند هنوز هم جواب این سوالات را پیدا نکرده ام ولی متوجه شدم که باید در زندگی ، کودک درونمان را فراموش نکنیم تا با دیدن یک سایه در ظاهر ساده خوشحال باشیم. البته واضح است که ما نمیتوانیم با دیدن یک سایه خوشحال شویم و بالا پایین بپریم ولی میتوانیم با اتفاقات ساده روزمره که حکم سایه دارد یعنی مثل سایه خیلی دوام ندارد و در زندگی همه رخ میدهد شاد باشیم و زندگی خوبی داشته باشیم.

البته بعضی از سایه ها هم ترسناک هستند و ادم را می ترسانند مثل سایه فقر و بی پولی.

امیدوارم توی زندگیتون سایه هایی ببینید که شما را شاد کند ، نه اینکه بترساند.

 

انشا با موضوع توصیف یک روز از زندگی از روستا
تعداد بازديد : 13

انشا با موضوع توصیف یک روز از زندگی از روستا

زندگی روستایی آرام و آهسته پیش می‌رود. زندگی روستا هنوز هم خالی از سر و صداست و فرسوده‌شدن از سختی‌ها و هیاهوی زندگی شهرنشینی غایب همیشگی آن. در روستاست که شادی‌ها و غم‌ها تقسیم می‌شوند. آدم‌های روستا به هم نزدیک‌ترند و آنجاست که همسایه از حال همسایه خبر دارد.

 

آدم‌هایی که همیشه در جستجوی زندگی آرام و به دور از ازدحام شهرها هستند، تصویری شاعرانه از روستا در ذهن خود دارند و برای همین است که خیلی وقت‌ها می‌گویند خوشا به حالت ای روستایی. روستایی خبر از بوق‌های پی در پی ماشین‌ها و هیاهوی شهرنشینی ندارد.

 

زندگی شهری اما نقطه مقابل روستاست و گذران زمان در شهر خود قصه‌ای متفاوت از روستا دارد. زندگی شهری مهارت و فوت و فن خاص خود را طلب می‌کند. در شهرها انگار پایانی برای سر و صدا و هیاهو نیست. صدای خیابان‌ها، ماشین‌ها و آدم‌ها آنقدر آزاردهنده است که گاهی به سرت می‌زند همه چیز را رها کنی و به کنجی دنج پناه ببری، البته اگر بتوان در شهرها جایی این چنین یافت. زندگی شهری، زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ای نیست.

 

آدم‌ها در شهرها هر روز بی‌تفاوت از کنار یکدیگر می‌گذرند. ارتباط‌ها در شهرها جزیی‌اند و زود گذر. آدم‌ها نسبت به هم بی‌تفاوتند و غرق‌شدن در شلوغی و هیاهوی شهرها مرگ صمیمیت‌ها و عاطفه‌هاست. شهر انگار که دنیای بیگانه‌هاست.

انشا درباره عینک برای کلاس هفتم
تعداد بازديد : 9

انشا درباره عینک برای کلاس هفتم

انشا درباره عینک برای کلاس هفتم

دو تا انشا در مورد عینک براتون اماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد. شما هم انشا خودتونو در قسمت دیدگاه ها بنویسید تا دوستان استفاده کنند.

انشا شماره یک

بچه تر که بودم ، يعني توی دوره ابتدايي، دلم بدجوری ميخواست عينک داشته باشم. شايد عينک هم برام حكم يه اسباب بازی داشت كه  مالكيتش لذت بخش بود. به همين دليل ، بارها فيلم بازي كردم كه چشمم ضعيف شده و  بارها آقای چشم پزشك كه دكتر ماهري هم بود گفت نه… چشمای تو هيچ مشكلی ندارن.

اين ماجرا ادامه داشت تا وقتي كه رفتم كلاس سوم راهنمايي. اين بار ديگه واقعاَ احساس ضعف مي كردم و وقتي رفتم دكتر، از اينكه در مدت كوتاهي اين همه چشمم ضعيف شده بود، تعجب كردم. خلاصه كه عينك شد همراه هميشگي من ، برخلاف خيلي ها كه دوستش نداشتن، من هنوز هم خوشم مي اومد و  فقط  وقتي مجبور مي شدم ، برش مي داشتم. با اين همه، نمره ي عينك من ثابت نمي شد كه نمي شد، كم كم برام سخت شد تحملش و  بيشتر وقتا توي مهموني ، لنز جاش رو گرفت.

لنز هم سختي هاي خودش رو داشت .از همه بدتر اينكه به شدت و خيلي زود خسته مي شدم و خواب آلود. موقع گذاشتنش توي چشم هم هميشه اذيتم مي كرد.شايد چون دير به دير ازش استفاده مي كردم.

تا اينكه  پارسال ، حاضر شديم كه بريم به عروسي و چشاي من لنز رو نپذيرفت . به شدت سوخت و آزارم داد. همون وقت تصميم گرفتم به عينكي بودنم پايان بدم. درست بعد ۱۷ سال! اومدم توي وبلاگ نوشتم كه ميخوام يه كار سخت انجام بدم. واقعاَ هم مي ترسيدم از عمل لازيك ولي مي خواستم باهاش رو به رو بشم.

اين شد كه خودمو در برابر عمل انجام شده قرار دادم. روز ۱۵ مرداد پارسال ، نوبت عمل گرفتم و ترجيح دادم اگر دردي هم هست تحمل كنم ، تا همه چيز تموم بشه.حين عمل ، آقاي دكتر باهام صحبت مي كرد و همه چيز رو برام توضيح ميداد.

منم در كمال ريلكسي بودم.بعد عمل دكتر گفت احتمالاَ در ۲۴ ساعت آينده ، همتون از اين كار پشيمون ميشين و درد زيادي مي كشين ولي روز بعدش از كارتون راضي ميشين. وقتي  بعد عمل  سوار ماشين خواهرم شدم تا بر گرديم، توي راه تماااام تابلوها رو مي خوندم. هي مامي مي گفت چشماتو ببند، ولي حريفم نمي شد.اومدم خونه و منتظر درد شدم، ولي اينجابود كه خدا يكي ديگه از مهربوني هاش رو به من نشون داد. من حتي يك ثانيه درد نداشتم.

چيزي كه استثناست و معمولش اينه كه ۷ يا ۸  ساعتي لااقل درد داشته باشي.من اون روزا فقط شكر مي كردم خدا رو. باورم نمي شد كه منم جزو اون درصد ناچيزي باشم كه درد ندارن. حالا هم بعد يك سال راضيم.

خيلي راضيم كه دوباره با چشماي خودم مي تونم دنيا رو شفاف ببينم.

انشا با موضوع باران
تعداد بازديد : 7

انشا با موضوع باران

 

 

امروز سر صف بودیم که ناظم خوبمان موضوعی رابرای نوشتن انشا پیشنهاد داد .موضوع عجیبی بود .اگر باران به صدا در بیاید …ذهنم را خیلی مشغول کرد تمام طول روز را فکر می کردم ؛حتی سر کلاس هم حواسم به درس نبود از پشت پنجره کلاس به آسمان نگاه می کردم .هوا ابری بود ؛ابری سیاه که هرلحظه منتظرش بودم ومن فکر می کردم که اگر باران به صدا در بیاید ….

 

نمی دانم چگونه زمان گذشت .زنگ آخر زده شد با دوستانم خداحافظی کردم تا منزل نگاهم به آسمان بود که شاید ابر ی باریدن می گرفت اما باران نیامد ومن در حسرت بارش باران ماندم.

 

ایکاش می بارید تا من راحت می نوشتم شاید با من حرف میزد؛چه می گفت؟چقدر دلم می خواست ان بالا پیش ابرها بودم .راستی اگر من باران بودم ؟

 

راستی اگر من باران بودم دلم می خواست کجا ببارم ؟به کدام سرزمین تشنه ؟به کجای این هستی پهناور؟

 

آری؛ من باران شدم با هزاران ،نه با میلیون ها قطره ی دیگر همراه شدم تا به زمین برسم.زمین آغوش باز کرده بود وما را به گرمی می فشرد ،لبخند گل ها دیدنی بود ،نمی دانم کدام نسیم مرا از دشت پر از گل به شهر آورد .

 

آدم ها ،این موجودات که خود را اشرف مخلوقات می دانند برای اولین دیدار جالب به نظر می رسیدند .هواچقدر کثیف بود، وسنگین؛ماموریت داشتم هوا را تمیز کنم…. هوا تمیز شد.

 

من در جوی آبی روان شدم ،ای کاش نمی شدم تا نبینم ونشنوم آنچه را دیدم وشنیدم …جوی مرا با خود برد،بردوبرد ،شدیم جویبار ، رودخانه تا به دریا برسیم . دریا؟

 

دوستانم می گفتند دریا آخر این قطره ها چند بار باریده بودند وبازبخار شده بودند وراه را از بیراهه می شناختند .ماهی ها همراه ما می آمدند .چیز های نوک تیزی در آب بود دوستانم می گفتند انها قلاب هستند .ماهی ها در قلاب ها گرفتار انسانها می شدند ؛چقدر دردناک بود جدای آنها از ما .

 

ناگهان راکد شدیم ،ایستادیم .دوستانمان گفتند:ای بابا !ادم ها سد جدید ساختند ؟!چند روزی آنجا بودیم من از روی کنجکاوی به کنار سد رفتم ؛ناگهان دستان کوچکی وارد آب شد مرا به اتفاق دوستانم تنگ آبی که یک ماهی کوچکی درونش بود ریختند .تنگ آب را به کنار سفره اشان بردند .ماهی درون تنگ بی تابی می کرد وکودک به ماهی کوچک زندانی خیره بود .

 

آدم هر چه بود خوردن و زباله هایشان را همان جا رها کردند و رفتند . من درون تنگ احساس خفگی کردم دستان کودک تنگ را سخت می فشرد .اتومبیل انها حرکت کرد ؛صدای رادیو شنیده می شد ،ادم ها گفتند :ساکت اخبار می گوید.صدایی می گفت:دریاچه ارومیه در حال خشک شدن است .زاینده رود دیگر رود نیست .دریاچه ها در حال مرگ هستند …دریاچه ها…..؟

 

از شنیدن این اخبار به تنگ آمدم ؛دیگر صدایی نمی شنیدم ساعت ها گذشت .اتومبیل ایستاد ؛آدم ها پیاده شدند ،ناگهان تنگ از دستان کودک برزمین افتاد وما روی زمین داغ که آسفالت نامیده می شد رها شدیم ماهی کوچک به درون جوی آب پرید .کودک اشک می ریخت وما داشتیم بخار می شدیم .من اززمین جدا شدم وبه طرف اسمان رهسپار می شدم ،از این بالا زمین چقدر زیبا به نظر می رسید ؛ای کاش همان پایین هم به اندازه این بالا زیبا بود .دیگردوست ندارم ببارم ،دیگر زمین را دوست ندارم وبه باران می گویم نبار ،زمین جای قشنگی نیست.

 

 

——————————  انشاء در مورد باران شماره ۱۱  —————————–

 

 

چقدر لذت بخش است هنگامي كه با طنين دلنشين باران كه از پشت پنجره با باد رقصان ضربه هاي آرام به شيشه ي آن ميزند صبح خود را آغاز كنيم…..

 

-صبحي كه سرآغاز آن نعمت گواراي پروردگار باشد باراني كه گاه آرام و بي صدا گونه گلهارا نوازش ميدهد و گاه با بي رحمي بالها پرندگان را خيس ميكند…..

 

-باران با دانه هاي نگين مانند خود” آسمان را به زمين وصل ميكند. وقتي باران به صدا در مي آيد دلم ميگيرد…..

– كاش من هم مانند كودكاني كه آمدن باران را به يكديگر خبر ميدهند و به دنبال چترهاي رنگي خود ميگردند شور شوق بازي در زير اشك هاي آسمان را داشتم…..

 

لحظه هاي زيباييست وقتي كه دختر بچه اي آرام با جعبه ي شكلاتش كنار جاده زير قطره هاي باران نشسته است ولي پسرك او را با سايه ي چتر خود مواجه ميكند…..

 

-باران رحمت اتهي را از معصيت پاك و منزه ميكند كاش مي شد دلهايمان هم با بارش باران همچون گلي نو شكفته تازه و پاك ميشد…..

 

-كاش قلب هايمان صاف و آينه مانند قلب كودكان بود كه با آواي دلنشين باران همخواني مي كردند و در هنگام برق آسمان يكديگر را در آغوش مي كشيدند به گمانم آماده ي عكس انداختن آسماني بودند…..

 

-صداي تپش قلب آسمان به وسيله قطرات ريز باران به زمين ميرسد…..

-كاش زودتر برسد روزي كه همه ي ما بدون چتر در زير باراني كه به يمن ظهور امام مهدي (عج) مي بارد بايستيم…..

 

انشا درباره فصل زمستان
تعداد بازديد : 10

انشا درباره فصل زمستان

زمستان فصلی است که وقتی از خواب بیدار می شویم هنوز همه جا تاریک است . فصلی است که دوست داریم بخوابیم . زمستان یعنی شاید فردا سوخته باشم، شاید هم قرار است یک عمر بسوزم …یعنی زهرا سرما خورده، یعنی زینب لباس پشمی ندارد، فاطمه امسال هم چکمه نمی خرد. یعنی سیروان می خواهد دکتر شود و همه سرما خورده ها را درمان کند. مریم هر روز کتک می خورد . یعنی معلم عزیزمان یک سال پیرتر شد.

 

زمستان یعنی بابا جانمان با هزار امید شال گردنش را به دور گردن من انداخت تا گرمم شود . یعنی مامان عزیزمان صبحانه دو قاشق عسل به ما داد تا داغ شویم . یعنی وقتی از در بیرون می رویم باز هم همه جا تاریک است . یعنی شهر در امن و امان است و ما قرار است روزی بزرگ شویم . وزیر شویم، وکیل شویم‌، لباس پشمی بپوشیم، یاد شین آباد هم نیافتیم.

 

زمستان یعنی وقتی به معلم عزیزمان سلام می کنیم صدایمان بلرزد، معلم عزیزمان حالمان را بپرسد، ما بگوییم خوبیم . پاهایمان سردشان است، خواهر فاطمه دارد عروس می شود، مریم دفتر مشقش را جا گذاشته و دعا می کند معلممان نفهمد، بخاری خاموش است، هنوز مدرسه، گاز کشی نشده و کدخدا روز به روز چاقتر می شود. تخته هنوز گچی است، معلم آسم می گیرد، لاغر می شود، دستهایش پینه می بندد، زهرا دیگر اجازه ادامه تحصیل ندارد، بابا جان شال گردنش را دیگر نمی خواهد، پدر مریم زن دوم گرفته،، پدر زینب زندان است، سیروان می خواهد دکتر شود ….آه سیروان، سیروان 

 

زمستان یعنی بخاری روشن شد. گرم شد، داغ شد و گر گرفت …. زمستان یعنی آتش، یعنی جیغ، فریاد، فداکاری معلم برای خارج کردن بخاری از اتاق، یعنی دود، شال گردن، سیروان، زهرا، فاطمه، آتش، شین آباد ….

زمستان یعنی …. سیروان سوخت

 

——————————  انشاء در مورد زمستان شماره ۲  —————————–

 

 

 

دوباره می آید، هر سا ل همین موقع می آید. کوله بارش را جمع می کند و به سوی پاییز می آید. پاییز هم کاسه ای آب برای بدرقه اش می ریزد ولی قدم زمستان آنقدر سرد است که برف بر روی تپه شروع به باریدن می کند. بله زمستان آمد، بعد از پاییز هر سال این گونه است . ولی امسال و سال های بعد زمستان شاید مهربان باشد و شاید قدمش سرد نباشد و شاید برفی نیاید. سنجابی که فندق هایش را کنار درختی پنهان کرده با اشتیاق به سمت خانه اش می دود و همچون ستاره ای درخشان می خندد. زمین نیز با طراوت و شادابی از گرسنگی اش می گذرد و غذای ذخیره شدهی او را نمی قاپد چون اگر غذایش را بخورد او دیگر غذایی برای خوردن ندارد و زمین طرفدار عدل و داد است.

 

درختان مانند اسکلت های بلور آجین در میان جنگل نمایان اند و قندیل های نقره ای و درخشنده ی کنارهی غار روشن کننده ی تاریکی سرما اند. سرما ناراحت است چون آفتاب ناراحت است و همچنین درخت که دیگر نمی تواند سر سبزی چمنزار را ببیند و در اعماق آن سفر کند. آفتاب نظاره کنننده ی این منظره است. او برف را می بیند، سنجاب را می بیند و همچنین پنبه های خیس و نم دار ننه سرما. سرما می گوید که لحاف ننه سرما پاره شده ولی ننه سرما می گوید لحاف خدا پاره شده، من نمی دانمک کدام درست است ولی میدانم که خداوند لحاف کسی را بی خود و بی جهت پاره نمی کند، حتمأ سرما خشمگین آب پاییز را به یخ تبدیل کرده و پاییز ناراحت شده است.

 

ولی صحبت سرما و دندان پاییز نگذاشت بگوید که او برگ درختانش ریخته است. و این حس همکاری اینجا هست، نه در شهر، در آنجا نفس کز گرمگاه سینه می آید یرون ابری شود تاریک و مه در آسمان تیره ی سرما پنهان می کند مارا . نمی زارد ببینیم یکدگر را و حل کنیم درد و ناله ی مردمان شهرمان را.

 

انشا با موضوع ایران پایه هفتم
تعداد بازديد : 6

انشا با موضوع ایران پایه هفتم

انشا با موضوع ایران پایه هفتم

 ایران سرزمین  من است که در آن  به دنیا امده ام و زندگی میک نم و در نهایت  در آن می میرم  . ایران برچم مقدس خود را دارد  با سه رنگ و مفاهیم خاص خود . رنگ سفید  به معنای صلح و دوستی  و رنگ قرمز به معنای خون شهیدان و رنگ سبز  به معنای سرسبزی است  و  کلمه( الله) در وسط آن به معنای خداو مسلمان بودن  مردمان ایران  و رضایت خداوند  را  راه خود  دانست

 ایران من سرود جمهوری دارد که همه مردم ایران با شنیدن آن  احساس غرور و سر بلندی  دارند و به احترام آن از جای خود بلند می شوند و یک صدا و بلند  آن را می خوانند .ایران دارای چندین استان مختلف با گویش  و لحجه های  متفاوت  و طرز لباس  و رسوم خاص خود هست که همگی  با هم در کنار هم با صلح و دوستی زندگی می کنند.

ایران جاهای دیدنی زیادی  در شهر های زیبا  دارد که سالانه توریست ها و مهمان های زیبادی را به خود  جذب می کند . ایران در سمت شمالی خود دریای خزر دارد و سمت جنوبی دریایی  خلیج فارس  و د ر شرق و مغرب خود شهر های زیارتی و مذهبی  و در قسمت مرکزی  شهر های تاریخی و باستانی خود را دارد

من به ایرانی بودن خود و سرزمین مادری خود افتخار می کنم

انشا با موضوع درد دندان پایه هفتم
تعداد بازديد : 13

انشا با موضوع درد دندان پایه هفتم

انشا با موضوع درد دندان

تعداد همه دندان های انسان ها ۳۲ عدد می باشد  که بعد از ۶ ماهگی ابتددا دندان های شیری شروع به درامدن و رویش می کند  تا ۱۰ سالگی همه دندان های  شیری لق یا پوسیده می شوند بعد ان دندان های اصلی جایگذین دندان های شیری می شود  و دندان های اصلی شروع به رویش می کند و ۲۸ دندان تا قبل از ۱۸ سالگی  به طور کار می آیند  بعد این سن کم کم ۴ عدد دندان عقل به دندان ها اضاف می شود و ۳۲ عدد دندان کامل می شود  مادران و پدران ما  از همان کودکی  به ما مسواک  زدن را آموزش می دهند تا حد امکان  مانع از پوسیدگی  و خرابی دندان شود که البته نوع مسواک زدن و نوع خمیر دندان و مسواک نقش بسیار مهمی در سلامتی دندان دارد .

دندان درد یکی از درد های وحشتناک می باشد که تحمل زیادی می خواهد که گاهی این درد دندان منجر به کشیدن و یا عصب کشیو پر کردن دندان می شود.

درددندان خیلی خطرناک است که بعضی اوقات باعث عفونت ویاتاثیردراعصاب می شودوسردردهای شدیدی را به دنبال دارد.درزمانهای قدیم ازروش های مختلفی برای آرام کردن درد دندان استفاده می کردندازجمله گذاشتن قندداغ برروی دندان گذاشتن سیروتفاله ی چاییکه تاثیرآنچنانی داشته و در نهایت باانبرهای بزرگ دندان خودرامی کشیدندامااکنون باپیشرفت علم باعث شده است که باروش های مختلف کم تر دندان های خودرادرسنین پایین بکشند.بنابراین بااستفاده ازمسواک ولوازم بهداشتی دندان مانندنخ دندان یا خلال دندان از دندان خودمحافظت کنیم تادرد دندان نداشته باشیم.

ليست صفحات
تعداد صفحات : 2
ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ