close
تبلیغات در اینترنت
پایه یازدهم

پایه یازدهم

انشا در مورد پنجره پایه یازدهم
تعداد بازديد : 18

انشا در مورد پنجره پایه یازدهم

موضوع انشا : پنجره

در این انشا از جان بخشی استفاده شده است که میتونید برای درس سوم تو صفحه 66 ازش استفاده کنید.

پنجره‌ای هستم که فقط به عقب و جلو باز می‌شوم. سرما و گرما را تحمّل می‌کنم و هرکس که از جلویم می‌گذرد را می‌بینم. آن‌ها را می‌بینم که به یکدیگر سلام می‌کنند و با هم حرف می‌زنند. حسرت آن را می‌خورم.

وقتی مرا باز می‌کنند امیدوار می‌شوم به ادامه‌ی زندگی بی‌جانم؛ وقتی که مرا می‌بندند معلوم نیست آیا باز هم مرا باز می‌کنند یا نه؟

وقتی که خانه خالی است، باد همدم من می‌شود و با من سخن می‌گوید.

وقتی که مرا باز و بسته می‌کنند، صدای قیژقیژ مهره‌های کمرم را می‌شنوم. گاهی انسان‌ها به بیرون خیره می‌شوند، آن‌وقت انگار که مرا می‌بینند و به من نگاه می‌کنند. وقتی به کسی سلام می‌کنند، انگار به من سلام می‌کنند: وای! چه با شکوه!

آدم‌هایی ساده از جلوی نگاهم می‌گذرند و بی‌توجّه به من حرکت می‌کنند؛ سلام! سلام! ولی نمی‌توانند صدایم را بشنوند. آن وقت به جای جواب سلام من می‌گویند:چه طبیعت قشنگی! چه برف زیبایی! از این‌جا نوک قلّه پیداست که زمستان آن را سفیدپوش کرده.

جلوی چشمانم را برف پوشانده. نمی‌توانم چیزی ببینم. چند ساعت است این برف‌ها جلوی چشمم را گرفته‌اند. نور خورشید آن‌را آب و اشک مرا سرازیر می‌کند. دستت درد نکند خورشید.

بر پشت‌بام روبه‌رو پیرزنی برف‌ها را پارو می‌کند. بچه‌ها را در کوچه می‌بینم که در حال برف‌بازی هستند. خوش به حالشان. می‌بینم که پسری به سوی من برف پرتاب می‌کند که به چشمانم می‌خورد. چشمانم نمی‌بینند. آخ! دیگر نمی‌توانم جایی را ببینم. چشمانم کور شده.

سر و صدای بچّه‌ها را می‌شنوم. گویی زندگی تازه پیدا کرده‌ام. از این به بعد به جای دیدن باید گوش بدهم

بازنویسی انشا کوه به کوه نمی رسد ادم به ادم می رسد
تعداد بازديد : 32

بازنویسی انشا کوه به کوه نمی رسد ادم به ادم می رسد

کوه به کوه نمی رسد ادم به ادم می رسد
صفحه 44 کتاب یازدهم

یکي بود يکي نبود در روزگاران قديم ،دو بازرگان کهنه کار و سرد و گرم روزگار چشيده بودند که همکاري و دوستي آنها بين مردم ضرب المثل بود.يکي از آنها مهدي و ديگري پژمان نام داشت.

روزي مهدي همه ي دارايي اش را به کالا تبديل و بار کشتي کرد تا در سرزمين هاي دور بفروشد و سود زيادي نصيبش شود.

از قضا طوفان گرفت و کشتي مهدي به همراه دارايي اش از بين رفت و او فقير و بيچاره شد نزد دوستش پژمان آمد و از او درخواست کرد تا مبلغي به او قرض بدهدت ا دوباره بتواند به تجارت بپردازد

اما پژمان در پاسخ به مهدي گفت که اگر تاجر بودي همه ي دارايي خود را جمع نمي کردي که يک باره آن را از دست بدهي و مهدي را از خود دور کرد.

مدتي بدين منوال گذشت مهدي از آنجا که مرد با تجربه اي بود به هر زحمتي که بود مقام و اموال از دست رفته خود را بازيافت

روزي پژمان پشيمان و دلخسته پيش مهدي آمد و گفت:

پس از بيرون کردن تو دزد به انبار من دستبرد زد و الان چيزي ندارم به جز حسرت و پشيماني واز تو کمک مي خواهم

مهدي گفت: شنبه به جمعه نميرسد همان گونه که کوه به کوه نمي رسد،اما آدم به آدم مي رسد

انشا درباره بهترين رويداد زندگي من سفر به مشهد
تعداد بازديد : 18

انشا درباره بهترين رويداد زندگي من سفر به مشهد

 بهترين رويداد زندگي من  - مشهد مقدس

پایه یازدهم درس دوم

عيد فطر سال ، بعد از يک ماه روزه داري همراه خانواده در سفري زيارتي به مشهد مقدس رفتم .
اين روياي زيباي من است که هر لحظه ميتوانم به شهر بازي ذهنم پربکشم و اين رويا چقدر زيبا در مينياتور ذهنم نقش بسته.
مي خواهم با قلم زمان آن را بهترين تابلوي زندگي ام کنم واين رويا همان خاطرات سفرم است و من خالق بي همتاي آنم،  آنقدر بي همتا که فلک و چشم انداز هايش به حيرت بيفتند وچرخش آن براي ثانيه اي از کار بيفتد.
به راستي که خداوند آبي تر از آبي آسمان است. همان کسي که آتش عشقش را درقلب آدميان شعله ور کرد،  تاشايد انسان ها براي خاموشي اين آتش آبي از جنس رازونياز را روي آن بپاشند.
چنديست که روحم سکوت مي طلبد، سکوتي پر از آرامش. چنديست که آتش عشق او دروپيکر قلبم را خاکستر کرده است. چنديست که دستانش بي قراري هايم را در آغوش نکشيده ومن درپي آرامش عازم سفري شده ام که مرا از زمستاني که براي خود ساخته ام مي رهاند.
صداي قدم هاي خسته ي زمان گوياي تاريکي هواست ومن شاهد تن خسته ي تاريکي اي هستم که بال هاي خويش را نه تنها برچهره ي دلنواز آسمان بلکه به تمامي زمين گشوده است.
گويا تمامي طبيعت زنداني قفس تنگ تاريکي شده است و مهرسکوت برلبان آنها سخن از اسارتشان ميگويد.
اما تنها چيزي که زيبايي بي نظيرش را به نمايش گذاشته است مرواريديست که سفيدي اش چشم را نوازش ميدهد، گويا ماه در گلوي تاريکي آسمان گير کرده است همچو ما انسان ها که گاهي در گلوي زندگي گير ميکنيم و همين مانع سخن گفتنمان ميشود واعتراف ميکنيم که کم آورده ايم. همانگاه يادمان مي افتد که خداوند نظاره گر ماست و آن زمان است که نوري عظيم در قلبمان مي تابد.
هنگامي که وارد صحن حرم شديم اين موجي از گرما و آرامش بود که روح مارا نوازش کرد و به اعماق آن تزريق شد. مي ايستم وبه امام سلام ميدهم ، انگار که اشکانم بازي کودکانه شان را از سر گرفته اند.
اين چه حال و هوايي است که حالم را دگرگون ميکند.
??به اطرافم که مي نگرم سيلي از مردم را مي بينم که بي تابانه با خالق خود مشغول رازو نياز هستند. اينجاست که يخ گناهان آب مي شود ونهال پاکي در آغوش خاک قلب مي رويد. اينجاست که طلسم ديدگان شکسته ميشود و قطره هاي اشک سعي در پاره کردن زنجير گناهان دارند.
در اين انديشه ام که اي کاش تمام ثانيه ها و لحظه هاي زندگي انسان مانند همين لحظاتي که در مکان هاي معنوي قرار دارد، لبريز از طهارت وطمانينه باشد.به اميد آنکه روح او به تسلا برسد.

انشا در مورد بیابان
تعداد بازديد : 25

انشا در مورد بیابان

به نام زيباي زيبا آفرين


بر بوم خلقت، نقش وسعت زميني تهي دست، نگاشته گشته بود.

باد، با تمام بي رحمي بر ناقوس کبر خود مي دميد و فرياد: که "بنازم بر هو هوي خويش" و سيلي زد بر هر  گز و تاغي که به پيراهنش پيچ مي خورد و با کراهت بر رخ صحرايي اش چنگ زد.

باري تعالي، قلم را به دست گرفت و بر هر شنونده گذرايي گفت: بر آسمانش چنان ثروتي ز ضرب سکه هاي فانوس نشان عطا خواهم کرد، چنان که جز چهارپايان چيزي به پست زمينش نداده ام.

پيرمردي آنسو تر نشاني از بخشايش زمينِ مهد سراب بود که خود نمايي مي کرد.

بيابان با تمام فقر و تنگ دستي از ژرفاي قلب خود، به پيرمردي رنجورو خسته خار مي بخشيد.

اگر آبي ديدم، چيزي بجز سراب و اگر به آبادي نظاره گر بودم جز متروکه قصر هاي مرده سلطان نبود.

ابرها بهر عبور آمدند و به سوي بحر روانه شدند. اگر از پس خستگي به ديار خشک سالي ها رسيدند، بار خود را به زمينش حرام مي دانند.

لکن آغوش شب که لبهاي خشکيده سراي صحرايي را در مي يابد، همان مهتاب که از آسمان دشت و بهشت مي گذرد، لبخند خود را سخاوتمندانه به روي بيابان و باتلاق شنزار هايش مي گشايد.

گويي مهتاب آمده است، تا از کيسه خود، به خليفه باديه نشين ناچيز، ستاره ببخشد و به خود آنقدر چراغ آويخته تا شامگاه خلوت اين ديار را هرچه زيباتر بسازد.

عجب از اين کرانه صنع خداوند که اگر سالها به شکرانه مه و مهر اش به سجده مشغول باشيم مي دانم که اندک و ناچيز است.

موضوع ماه (تصویر سازی ذهنی) پایه یازدهم
تعداد بازديد : 5

موضوع ماه (تصویر سازی ذهنی) پایه یازدهم

چ شب ساکتی انگار کسی در دنیا نیست
فقط منم و صدای جیرجیرک ها ک سکوت این شب مهتابی را میشکنند.
تن خود را به چمن های سرد پاییزی سپردم و انها مرا با مهربانی در اغوش گرفتند، نسیم خنکی در حال وزیدن است ک موهایم را به بازی میگیرد و صورتم را غرق بوسه میکند.
به آسمان تیره رنگ مقابل چشمانم است نگاه میکنم واز وسعت این اسمان ب وجد می ایم. شوقی وصف ناپذیر به وجودم هجوم می اورد و با ذوق بیشتری به اسمان نگاه میکنم؛ ماه و ستاره ها در دل اسمان خودنمایی میکنند. غرق لذت از وجود ماه میشوم میدانم اوهم به من نگاه میکند گرمای نگاهش را حس میکنم. اهی عمیق میکشم و به ماه خیره میشوم. دیگر چیزی به جز او را نمیبینم.
اه ک چه لذتی دارد خیره شدن به تو!
خیلی وقت است ک دیگر با تو درددل نکردا ام و از وجودت به ارامش نرسیده ام. میدانم! هر شب می آیی و از پنجره اتاقم به من سر میزنی اما دریغ از یک هم صحبتی، انگار ک به اندازه هزاران سال بینمان فاصله افتاده است.
ماه من! بدان، جهان کوچک من از وجود تو زیبا میشود
قشنگیه آسمان شب! یادت هست قول هایمان را؟ یادت هست اشک هایم را؟ یادت هست خلوت نیمه شب هایمان را وقتی ک از پنجره میتابیدی به من؟ یادت هست دعوت هایت از خدا برای هم صحبتی با ما؟
همیشه ماه من بمان یگانه ماه اسمان قلب من ک با وجود تو امید من زنده است. با روشنی حضورت شب تاریک وجود مرا مهتابی کن تا تنهاییم بیش از این خود را به رخ نکشد!!
تو ماه هر شب منی! بتاب و بمان

انشا با موضوع چشم ابی پایه یازدهم
تعداد بازديد : 11

انشا با موضوع چشم ابی پایه یازدهم

موضوع:چشمان آبی



انشا پایه یازدهم

تنها صدای هیاهوی باد به گوش می رسد.
 پنجره٬ زیر تازیانه و شکنجه های باد وحشی٬ طاقت نیاورده و تاب و تحملش از جام صبرش لبریز شده است. پنجره٬ باتکان های گوشخراش و پردردش و رقص پرغوغای وجودش٬ رنج و عذاب درونش را فریاد می زند.
شیشه ی پنجره غبار و پردود و شکسته٬ آیینه وجودش از تنهایی سرریز شده و بغضش شکسته٬ تارهای عنکبوت درهم پیچیده٬ فرشی از خاک روی زمین گسترده و گل های در گلدان شده پژمرده. چون قبرستانی شده بی قبر و تابوتی تهی از هرگونه جسم سرد و سنگی.
تق...تق....٬ تق تق کفشهای مشکی ورنی براقی طلسم سکوت حاکم بر خانه را می شکند. درتاریکی خانه٬ از دل شیشه های شکسته و زخم خورده ی پنجره٬ پرتو های گرم و نورانی و امید بخش خورشید٬ روشنایی را بر جان سرد خانه می بخشد. درزیر پرتو های نور و سکویی از نور و سکوت٬ مردی نمایان می شود.
قامتش چون سرو بلند و قدم هایش چون کوه استوار. سردی نگاهش٬ استواری گام هایش٬ ابهت هیکل و ابروان گره خورده اش٬ چین های نشسته بر پیشانی بلندش٬ همه و همه بازبان بی زبانی٬ با سکوتی پرصدا٬ فریاد می زنند غرور و غم نهفته در دل او را.
پشت آبی چشمانش٬ دریایی طوفانی نهفته است‌. دریایی پرتلاطم و مواج. دریایی که موج سواران٬ قایقرانان٬ صیادان و عاشقان صدای باران٬ در گرداب غرور و خشم آن گرفتار خواهند شد‌. مرد٬ همچو مجسمه ای زیر دالانی از نور و سکوت ایستاده و هیکل بی نقصش را و جامه ی گرانبهای تنش را به نمایش گذاشته است.
نسیم خنکی از لابه لای روزنه ها در سراسر محفل تاریک روشنی٬ جریان می یابد. و عطر دل انگیز طراوت و تازگی در فضای خانه می پیچد. گرد و غبار و خاک را با ناز و عشوه پس می زند و گیسوان شبرنگ مرد را به بازی میگیرد. گیسوان پرپیچ و تابش٬ با نوازش های مادرانه ی نسیم فرصت دیدار با پیشانی اش را می یابد و چین های نشسته بر پیشانی بلندش از شوق دیدار با گیسوانش به فراموشی سپرده می شود.
دریای طوفانی چشمانش٬ آرام می گیرد. باموج های کوتاه و بلندش دل صخره را قلقلک می دهد و تا ژرفای وجود شن ریزه های ساحل نفوذ می کند. لبخندی مهمان لبان کوچک و سرخش می شود. و چون غنچه رزی٬ سرخی اش را به رخ آدمیان می کشد. دستان مشت شده اش باز شده و انگشتان بلندش از قفس طاقت فرسای خشم او رهایی یافته اند. و او٬ مرد خشمگین و خدای غرور چند لحظه پیش٬ با ناز و کرشمه و عشوه گری نسیم٬ سرمست شده و دانه ی خنده را در پالیز دلش پاشیده است. حال او٬ مرد خنده روی شیک پوش خوش هیکل چشم آبی است. که گل در برابر زیبایی او و لبخند نشسته بر لبان او کم می آورد و و عطر و رایحه مست کننده ی گلبرگ هایش را پیشکش او می کند..

نظر شما درباره این انشا چه بود ؟

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ