close
تبلیغات در اینترنت
پایه دهم

پایه دهم

حکایت آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است
تعداد بازديد : 17

حکایت آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است

مقدمه :

در این حکایت ما به مسئله تهمت و افطراع اشاره می کنیم و می گویم که بدون دلیل و مدرک  به کسی تهمت نزنیم و مورد محسابه قرار ندیم و قبل هر کاری از کار خودمون مطمعن  باشیم

باز نویسی:

 در روزگار های قدیم پیر مردی بد غلق ولجوج بود که مردم شهر همه از آن دوری می کردند و با آن معاشرت نداشتند.در یکی از روزها پیر مرد یکی از میش های خود را به بازار برد و به جای آن سکه ی زر گرفته تا برای امرار معاش آن را خرج کند و با آن خوراک و پوشاک برای خود تهیه کنند در مسیر راه به جوانی بر خورد می کند و از روی حواس پرتی طعنه ای به جوان می زند و رد می شود .

این پیر مرد زمانی که به مرد شیر فروش می رسددست به چیب می شود تا  کمی شیر و نان بخرد و به خانه  ببرد  که هر چه می گردد کیسه ی سکه ی خود را پیدا نمی کند بسیار  خشمگین  و ناراحت می شود و به فکر فرو می رود  که کجا کیسه ی سکه ی خود را گم کرده است . ناگهان به فکر جوان می افتد و فریاد زنان به سمت مسیری که جوان رفت می رود تا جوان دزد را پیدا کند.

 و به سزای عمل خود برساند.پیر مرد پا تند می کند و جوان را که آهسته مسیر خود را طی می کرد پیدا می کند و به سمت آن حمله می کند و آن را دزد خطاب می کند در حالی که جوانبیچاره اظهار نا آگاهی می کرد اما به گوش پیر مرد نمی رفت و فریاد زنان مردم را صدا می کرد  تا این جوان دزد را به محاکمه سرا ببرد. جوان که بسیار اندوهگین و ناگیزیر شده بود  گفت باشد مرا به محاکمه سرا ببرید زیرا که آن را که حساب پاک. است از محاکمه .چه باک است.

پیر مرد که جوان را پیش قاضی برد  و بدون مدارک  نتوانست کاری پیش ببرد مسیر رفته را بازگشت  که ناگهان کیسه زر خود را در همان قسمتی که با جوان بر خورد کرده بود پیدا کرد و از این اشتباه خود به سختی پشیمان شد.

نتیجه گیری:

ما از این حکایت نتیجه می گیریم که بدون دلیل و مدرک به کسی تهمت  نزنیم و کسی را بدون مدرک و دلیل قضاوت نکنیم چون  ممکن است اشتباه کرده باشیم و ابروی  یک نفر رو بدون دلیل بریزیم و شخصیت یک نفر رو خورد کنیم

انشاء پایه دهم در باره زمستان
تعداد بازديد : 16

انشاء پایه دهم در باره زمستان
درس اول:پرورش موضوع
موضوع:زمستان
سوالات
۱:ویژگی زمستان چیست؟
۲:زمستان نشانه چیست؟
۳:اگر زمستان گرم بود چه میشد؟
۴:چرا در زمستان درختان برگ و بار آنچنانی ندارند؟
۵:اگر برف ها اسیدی بودند چه میشد؟
مقدمه
زمستان،فصل سرما،فصل پایان سرما،فصلی که میتوناند نویدی برای در راه بودن بهار باشد.
.
فکر کنید که زمستان نبود،دیگر بهار متفاوت نبود و شوقی به همراه نداشت.زمستان نشانه بزرگی خداوند و منشأ سرماست.
اگر زمستان به جای سردی روی گرم داشت،دیگر نامش زمستان نبود،دیگز با امدنش شوقی نبود.
با بارش الماس های سفید ذوغی در دلها نبود.
میتوان به زمستان نگاه دیگری داشت،زمستان خود را بی برگ و باری میسازد تا بارسیدن بهار تازگی خود را از دست ندهد،زمستان میتواند رویایی باشد،هم برای کسانی ک در یک منتظقه مرطوب زندگی میکنن و هم کسانی ک در مناطق گرمسیر دیدن و تجربه کردن زمستان برایشان ارزوست.
رویایی زمستان میتواند متفاوت باشد ،دیدن بلور های برف،سرد شدن دستان و سرخی صورت زمانی که در مجاورت با سرما قرار میگیری,این ها براب یک جوان یا نوجوان یک خواسته رویایی باشدد،شاید برای کسی که این مطلب را میشنود طنز امیز باشد ولی اگر یک جوان که ذهن بازی داردبه اعماق وجود خود بی اندیشد و از خود بپرسد که در زمستان چه کارهایی را دوست دارد انجام دهد شاید یک مورد ،حتی کوچک هم پی ببرد ،هرگز فراموش نکنید که میتوان با چیز های حتی کوچک هم رویا ساخت.
اگر لطف خداوند نبود چگونه زندگی داشتیم،شما فمر کنید که برف ها اسیدی بودند ،دیگرهیچ کس و هیچ چیزی در عمان نبود ،همه ی موجودات به جای شور و شوق برای باریدن برف ،نگرانی و نفرت را در دل خود می پروراندند.
ای خدایی که مهربانی ات شامل همه ی موجودات میشود و خیر و صلاح هرکسی را بهتر از خودش میدانی تورا برای تمامی نعمتت هایت سپاسگذارم

بازنویسی حکایت سگی بر لب جوی،استخوانی یافت
تعداد بازديد : 22

بازنویسی حکایت سگی بر لب جوی،استخوانی یافت

بازنویسی حکایت سگی بر لب جوی،استخوانی یافت

متن حکایت:
سگی بر لب جوی،استخوانی یافت.چندان که در دهان گرفت،عکس آن در آب بدید.پنداشت که دیگری است.ب شره(طمع)دهان باز مرد تا ان را نیز از روی اب بگیرد.آنچه در دهان بود به باد داد.
نگارش حکایت:
.در یکی از روستاهای اطراف شهر ری ،مردمانی بی ریا و باصفا زندگی میکردند
دخترکی در این روستا روزها ب بازیگوشی در کنار رود میپرداخت
رعنا سگی داشت ک بسیار باوفا بود همان گونه که برای رعنا دوستی وفا دار بود بازیگوش هم بود .
روزی که رعنا حوصله ی بازی کردن نداشت ،سگ ب تنهایی کنار جوی رفت .درحال جست و خیز بود که بوی خوشایندی به مشامش برخورد،پی بو رفت و کمی با دست هایش خاک را جا ب جا کرد تا ب تکه استخوانی رسید
پس از کمی بالا و پایین پریدن از روی خوشحالی،استخوان را بر دهان گرفت.
راهی شد تا از روی پل بگذرد و ب پیش رعنا برود . ناگهان بر روی پل تصویر خود را در آب دید و فکر کرد سگی دیگر را دیده که او نیز استخوان بر دهان دارد،خم شد تا استخوان را از دهان ان سگ بگیرد ک از روی طمع استخوان خود را نیز از دست داد و در آب افتاد.
سگ داستان ما از روی نادانی و طمع آنچه را ک خود در اختیار داشت نیز بر باد داد و دست از پا دراز تر به پیش رعنا بازگشت

انشا در مورد خفته را خفته کی کند بیدار پایه دهم
تعداد بازديد : 3729

انشا در مورد خفته را خفته کی کند بیدار پایه دهم

 خفته را خفته کی کند بیدار


انشا در مورد خفته را خفته کی کند بیدار پایه دهم

مقدمه:کسی که آگاهی ندارد را می توان اگاه کرد اما آیا می شود کسی را که خودش را با ناآگاهی زده آگاه کرد

تنه انشا:در یکی از روستاهای کشور عزیزمان مردی خداپرست و دین دار زندگی می کرد. اما در این میان مردی بود که نه نماز می خواند و نه روزه می گرفت و نه خمس و ذکات پرداخت می کرد. اهالی مسجد همگی از این ماجرا ناراحت بودند و هر یک به فکر چاره ایی بودند. هریک به نوبه ی خود به پیش مرد می رفت  او را نصیحت می کرد تا شاید به راه درست هدایت شود اما مرد هر بار حرف های مردم را پشت گوش می انداخت و به آن ها بی توجه بود. مردم که دیگر خسته شده بودند به فکر چاره ایی برای این ماجرا افدادند زیرا از عاقبت مرد می ترسیدند و نگران او بودند. یک روز که دوباره دور هم جمع شده بودند تا دوباره دنبال راه چاره ایی باشند، امام جمعه مسجد گفت:خفته را خفته کی کند بیدار؟ ما همه ی سعی و تلاش خود را انجام داده ایم و وظیفه ی خود را به عنوان مسلمان ایفا کرده ایم ولی او نمی خواهد که آگاه شود و خود را به خواب و غفلت زده است. از ما دیگر هیچ کاری برنمی آید. خودش باید بخواهد تا ما نیز بتوانیم به او کمک کنیم.

نتیجه گیری: هرگز.هرگز نمی توان کسی را که خودش را به غفلت و بی خیالی زده آگاه کرد زیرا نمی خواهد آگاه شود.

انشا با موضوع درخت پایه دهم
تعداد بازديد : 12

انشا با موضوع درخت پایه دهم

درخت در سرما و گرما،برف و باران و خشکسالی همچنان ایستاده است و مقاومت می کند.به عبارتی درخت ها ایستاده می میرند؛یعنی تسلیم خواری و شکست نمی شوند،زانو نمی زنند،به زمین نمی افتند،التماس نمی کنند.
درخت ها بین آدم ها فرق نمی گذارند به همه میوه می دهند به همه سایه می دهند به غنی و فقیر و ضعیف و توانمند.
ما باید از درختان درس بگیریم آنها در ابتدا دانه ای بوده اند که وقتی آن را در زمین می کاریم بی جان است آن ها در زمستان می میرند و در بهار جانی دوباره می گیرند.
آغاز تابستان است،پایان مدارس،لحظه ی عزیز و شورانگیزی بود؛لحظه ای که هرسال،از نخستین دم بهار،بی صبرانه چشم به راهش بودم و تابستان وصال درست به هنگام و گرم و امید بخش می آمد.
امسال از کویر که سرزمینی ست خشک،بی آب و بی آبادی،بی قله مغرورِ بلندی،بی زمزمه ی شاد جویباری،بی باغی و گلی،منظری،مرتعی،راهی به آبرفتی آمده ام کنار یک رودبزرگ،آب،باران،
مروارید،ماهی،مرجان و گاه گاه پرواز مرغکانی با شادی صیدی خوب از آب.
اما شبان پرستاره ی کویر را ندارد. آسمانی پرستاره،سوسوی خیره کننده ی چراغ های پر نور آسمان،تاریکی شب و روشنایی مهتاب.
تضادی خیره کننده و جذاب که نمادی از اوج تلفیق است. تلفیق تاریکی و روشنایی آسمان پرستاره یا پارچه ای از مخمل تیره که پولک های زرد و طلایی فراوان دارد.
ستارگان عاشق گرد ماه،پروانگانی سوخته دلند ولی در عوض اینجا آب هست،مایه ی حیات،آب یعنی من،یعنی تو.....

انشا در مورد دریا پایه دهم
تعداد بازديد : 25

انشا در مورد دریا پایه دهم

دریابخشی ازاقیانوس است.امابزرگ وشکوهمندبا امواجی ناآرام.دریامعنی شوری آب است.باماهی های کوچک وهزاران صدف رنگارنگ.دریایعنی صدای هیاهوی موج های کف کرده.باران قطره هاوفریاد های سرشار از هیجان که دراین بازار هیاهوی موج ها،درفضایی ارام به انتهانمیرسد.دریایعنی ساحلی شنی باخرچنگ های کوچک وبزرگ که بی خبراز دنیا اززیر شن هاسر بیرون می اورند.دریایعنی ساعت هابه دنبال صدفی زیباگشتن ،یعنی به افق خیره شدن در ارزوی دیدن خدا.دریایعنی گاهی بالاگاهی پایین گاهی بی قرارو گاهی ارام.دریایعنی ماهی هایی که اسیرتور صیادان شده اندوهنوز دست ازتقلا برای رهایی نکشیده اند.دریا یعنی دلفین های مهربان، کوسه های خشمگین وماهی های روزی رسان. دریایعنی مرواریدی دردل صدف درخشان .یعنی جایگاه قصرهایی ازمرجان.دریایعنی لنج های صیادی، کشتی های مسافری وناو های جنگی، یعنی لنجی به گل نشسته وجزیره نمااز دور.یعنی تابستان وعطش وشرجی وپناه بردن به خنکای اغوشی سخاوتمندومهربان.دریایعنی فریادموج های خشمگین برای عبوراز صخره های بزرگ موج شکن که اجازه ورود آن هارابه شهرنمی دهند.وچشمانی مشتاق که ساعت هااین مبارزه راتماشا میکند.آری...دریایعنی آرامش وصدای مرغان دریایی یعنی وسعت،سخاوت،یعنی نعمت...

انشا پایه دهم در مورد ماه من
تعداد بازديد : 5

انشا پایه دهم در مورد ماه من

موضوع: ماه من

 انشای صفحه ۸۰ کلاس

تاریکی شب همه جا را در اغوش خود گرفته و با ارامش خود همه را به خواب دعوت میکند.
اما من نه با ارامش شب بخواب میروم نه با نوازش های دستی مهربان.
من فقط همدمی برای روشن کردن تاریکی شب هایم میخواهم. شب با پشنان نافذش از پنجره به من زل زده است و تنهاییم را به رخ میکشد. چشمانم را میبندم و خودم را بیشتر در اغوش خاک فرو میبرم تا ترسی ک از چهره شب دارم کمتر شود.
چه شد؟؟ چه چیزی تغییر کرد؟؟ به همین زودی صبح شد؟؟
احساس میکنم همه جا روشن شده. به ترسی ک دارم غلبه میکنم و کمی چشمانم را باز میکنم. نه هنوز تاریکی شب جای خودش را حفظ کرده است.
پس این نور چیست؟ نگاهی به اسمان می اندازم هلالی نور در اسمان خودنمایی میکند و با حضورش زیبایی خاصی به این تاریکی محض داده است.
به راستی چگونه در این ظلمات اسمان ، میتواند بدرخشد و نور افشانی کند؟
با خوشحالی داشتم به امیدم در در شب های تاریک نگاه میکردم ک کم نور و کم نور تر شد.
انگار ک ترسید و پشت تکه ابری پناه گرفت. تمام امیدم از بین رفت.
داد زدم: نترس از من و غروب نگاهم ، برگرد و پناهم بده!!
در دل گفتم: پناهم بده زیبایی اسمان شب ک گل ارکیده ای تنها در گوشه ی طاقچه اتاق از عمق شب به تو پناه اورده.)
انگار ک خواهش قلبم را شنید. ارام ارام از پشت ابر بیرون امد با نگاهش دلگرمی به من میداد ک تا کنون نچشیده بودم. مات یکدیگر بودیم!!
با خوشحالی لبخندی ب او زدم و او لبخندم را بی پاسخ نگذاشت.
وقتی لبخند زد انگار روشن ترین ستاره شب در چشمانش بود. برقی عجیب از چشمانش منعکس میشد ک هر کسی را مجذوب نگاه کردنش میکرد.
اما! نه! او فقط باید زیباییش را به رخ من بکشد و پناه گاه من در این تلخی شب باشد. ستاره ها به دورش میچرخیدند دریغ از اینکه زیبایی او را حس کنند و قدر وجودش را بدانند و من اینجا از این راه دور تو را میپرستم قبله امید من و افسوس میخورم ک چرا جای یکی از ان ستاره ها نیستم تا وجودت را ستایش کنم.
من تنها گلی در گلدانم ک از همین راه دور تو را در اغوش عشق خود میفشارم. نمیدانستم چه باید صدایش کنم؟؟
اغوش پر از مهربانی او تنها پناهگاه و مأمن برای من است پس چه خوب است این دو کلمه را خلاصه کنم و او را ماه من بنامم.
با تمام وجود در این سکوت شب چشمانم را بستم و فریاد زدم:(ماه من!؟)
اما چیزی جز انعکاس صدایم را در این اتاق خالی دریافت نکردم.
چشمانم را باز کردم و دیدم ک ماه من با ستاره های اسمانش سرش گرم است.
و من انقدر غرق لذت از وجود او شده بودم ک نفهمیدم صورتم خیس شده و دستانی با مهربانی بر گلبرگ هایم کشیده میشود.

انشا عینی و ذهنی در مورد ستاره
تعداد بازديد : 7

انشا عینی و ذهنی در مورد ستاره


روی ایوان ایستاده بودم و ب اسمان پر ستاره نگاه میکردم،صدای مرموزی مرا به خود جلب کرد ،نردبامی که گوشه ی حیاط بود تکان میخوردنزدیک تر شدم ولی چیزی نبود،ناگهان به سرم زد تا از پله های آن نردبام بالا روم .
پله ها را یکی یکی میگذراندم و گویی نردبام بلند تر میشد .همانگونه ک بی وقفه پله ها را سپری میکردم میتوانستم حضور گرمای ستارگان را در کنار خود حس کنم
روی یکی از پله ها متوقف شدم و دستم را دراز کردم تا ستاره ای را به دست بگیرم .
چند ستاره ای کندم و در جیب بلوزم گذاشتم ،با احتیاط پله ها را باز گشتم،ناگهان پایم به یمی از پله ها گیر کرد و با صدایی محیب ب زمین خوردم.
در همین حین ک از ترس جیغ میکشیدم مادرم مرا از خواب بیدار کرد
از حول و ترسی ک در جان داشتم دست خود را ب سمت جیبم اما ستاره ای در کار نبود
نفسم را ب بیرون دادم و خدارو شکر کردم ک همه ی اتفاقات خواب بود.

انشا درباره از دانه تا دانش پایه دهم
تعداد بازديد : 14

انشا درباره از دانه تا دانش پایه دهم

انشا پایه دهم

عنوان:از دانه تا دانش

هیولا هر لحظه نزدیک تر می شد و گروهی از دوستانم را می بلعید،صف به صف و نوبت به نوبت.
ترس وجودم را فرا گرفته بود و با التهاب مسیر عبورش را دنبال می کردم.با هر چرخش استوانه ی جلویش چند هزار خوشه را در خود فرو می برد.
تا چشم باز کردم خودم را در شکم هیولا یافتم.پس از ساعت ها مسافرت من و دوستانم را به انباری تاریک بردند و در آنجا محبوس کردند.
گیج و سردرگم بودم و ده ها پرسش بی پاسخ ذهنم را تسخیر کرده بود.
- چرا خدا مرا آفریده؟
- اصلا وجود من روی زمین چه اهمیتی دارد واگر نباشم چه؟
همین طور که با پرسش ها در ذهنم ور می رفتم ناگهان تیر روشنی بر پهنه ی تاریک چشمم فرود آمد،در انبار باز شد و پرتو های سر کش خورشید پهنه ی انبار را نور افشانی کرد.
مردی کشاورز برای خرید ما به عنوان بزر به انبار آمد.
پس از چانه زنی های فراوان ما را راهی سفری دیگر کردند؛این بار از انبار به مزرعه.
هنوز سوالات قبلی در ذهنم موج می زد،با این تفاوت که حکمت های این سفر های پی در پی هم به پرسش ها بی کران ذهنم افزوده شده بود.
چنان غرق افکارم شده بودم که متوجه رسیدن به مقصد نشدم.هنوز خستگی راه از تنم بیرون نرفته بود که دستان نه چندان لطیف اما مهربان کشاورز مرا به کوششی دیگر مژده داد.
مرد کشاورز مشتی در کیسه ی گندم ها زد و من و تعدادی از دوستانم را بر زمین پاشید.غلت زنان درون حفره ای افتادم.
عضو عضو بدنم از فرط خستگی می نالید.
حفره تنگ و تاریک بود و اما نمناک.
ترس بر من چیره شده بود و این بر سرمای حفره می افزود.
در حفره اتفاقاتی که از وقت پیدایشم تا کنون بر سرم آمده بود مرور میکردم،و هر چه بیشتر فکر میکردم، بیشتر در باتلاق جهل فرو می رفتم.
در حفره ی تاریک هر چند وقت یک بار دانه های بلورین آب از روزنه های حفره وارد می شد و مرا سیراب میکرد.
بدون اینکه متوجه شوم روز به روز قد می کشیدم،تا جایی که یک روز در آستانه ی خروج از حفره قرار گرفتم.
آرام آرام از دل خاک بیرون زدم و گرمای حیات بخش خورشید بر صورت رنجورم بوسه زد.
پیکر من روز به روز بزرگ تر می شد و طاقتم برای پاسخ به چرایی آفرینشم کمتر.
آنقدر بزرگ شده بودم که از هرسوی بدنم دانه ای خندان بیرون می زد و به گاهواره ای برای پرورش دانه ها مبدل شده بودم.
ناگهان به خودم آمدم و حیات چندین دانه ی دیگر را در زندگی و مرگ خودم دیدم.
وقتی می اندیشیدم که هر کدام از این دانه ها خود مسبب پیدایش چندین دانه ی دیگر می شوند تازه اهمیت وجود خود را می دانستم.
چشمه های معرفت نهال آگاهی را در من آبیاری کرد و شاخ و برگ های خود شناسی از درون من سر بر آوردند.
تازه فلسفه ی وجود خود را یافته و از ننگ جهالت رهیده بودم.

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ