close
تبلیغات در اینترنت
انشاهای درسی- انشا یاب

انشاهای درسی- انشا یاب

انشا با موضوع شب یلدا سال96
تعداد بازديد : 100

انشا با موضوع شب یلدا سال96

انشای ازاد- شب یلدا
مقدمه:بلندترین شب سال که در فصل زمستان است و مردم چنین روزی را جشن می گیرند و همچنین یکی از اعیاد باستانی ایران می باشد.

شب یلدا شبی است که همه ی خانواده به خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ یا بزرگتر خانواده می روند و در چنین شبی اهالی خانه هر چه را که در توان دارن تهیه می کنند و در کنار هم تا پاسی از شب می نشینند و خوراکی هایی مانند کدو و لبو و همچنین انار شیرین و قرمز و هندوانه ی شب یلدا که یکی از سنت های قدیمی در این شب است را می خورند.

در چنین شبی دور هم می نشینند و همراه غذا و اجیلی که می خورند بزرگتر خانواده کتاب شعر حافظ را بر می دارد و برای همه فال حافظ می گیرد و با صدایی زیبا و رسا می خواند.

علت و ریشه ی این عید باستانی از انجا شروع شد که به دلیل طولانی بودن شب همگی دور هم جمع می شوند و برای فرار از تاریکی این شب را در کنار اهالی خانه به شب نشینی و خورد و خوراک می پردازند تا در کنار یکدیگر گذر زمان را متوجه نشوند و از شب طولانی خود کمال لذت را ببرند.


نتیجه گیری:ما نیز به عنوان اینده سازان مملکت باید به سنت ها و ائین های گذشتگانمان احترام بگذاریم و ان را به صورت درست ادا و اجابت کنیم.

انشاء در مورد نماز
تعداد بازديد : 30

انشاء در مورد نماز

مقدمه : نماز ، ستون دین ، کلید بهشت و نشانه ی وفاداری ما به عهد خویش با خداست . جامعه ی اسلامی و فرد مسلمان با نماز شناخته می شود ؛ در جامعه و خانواده ای که نماز راه نیافته ، گویا اسلام وارد نشده است .

 

 

مسلمانان در زندگی خود بخشی از وقتشان را به نماز خواندن اختصاص می دهند . نماز را اولین بار حضرت محمد به یارانش آموخت . بر مسلمانان واجب شده است که در شبانه روز پنج نوبت نماز بخوانند تا خدا را از یاد نبرند و در زندگی همیشه موفق باشند .

ما مسلمانان هنگامی که نماز می خوانیم در واقع با خدای خودمان حرف می زنیم که اگر سعی کنیم بیشتر به نماز توجه کنیم و متوجه چیزهای دیگر نباشیم ، آن وقت است که قلب ما بیشتر متوجه حضور خدا در کنارمان می شود .

نماز خواندن اثرات مفید زیادی بر روی انسان ها می گذارد . مثلا در بیشتر کارهایمان موفق می شویم و بدون داشتن هیچ دردسری آن ها را انجام می دهیم و استرس هم برای انجام کارهایمان نداریم یا هنگامی که احساس تنهایی می کنیم می توانیم با نماز خواندن و راز و نیاز کردن با خدا از تنهایی خارج شویم .

 

هنگامی که ما پنج نوبت در روز نماز می خوانیم با این نماز خود نشان می دهیم که همه ی اعمال ما در طول روز برای رضای خدا بوده و ما در هر لحظه به یاد خدا بوده ایم ، همانگونه که خدا همیشه به یاد ما هست .

نماز خواندن ، ثواب دارد و ما را از گناهان دور نگه می دارد . ما با نماز زندگی آرامی را تجربه خواهیم کرد .

برخی افراد می گویند که ما نماز می خوانیم ولی تاثیری را در خود احساس نمی کنیم . باید توجه کرد که نماز خواندن هنگامی اثر گذار است که پیوسته خوانده شود و بیشتر به نماز توجه شود .

انشا با موضوع صدای لالایی مادر
تعداد بازديد : 15

انشا با موضوع صدای لالایی مادر

بی شک همه ما وقتی بچه بودیم مادرهایمان برای ما لالایی خواندند.

لالایی هایی که هنوز هم به یاد داریم و همیشه با به یاد آوردنش نوعی خوشحالی ذات نصیب ما می شود.

مادران ما ناخودآگاه برای ما لالایی می خواندد،بدون اینکه از وزن و قافیه چیزی بدانند اما همان اندازه که نوعی آهنگ درونی هدایتشان می کرد کافی بود.

در واقع لالایی ها آغاز گر ادبیات زنانه بوده اند که در پای گاهواره بچه هایشان شروع کرده اند و این زبان نسل به نسل انتقال یافته و همه ما بدون شک در مورد آن چیز هایی می دانیم..مادران ما با خواندن لالایی گاهی برای ما سربلندی آرزو می کردند و گاهی سلامتی و بعضی اوقات هم همراه لالایی ها خودشان را فدای ما می کردند!!

رابطه لالایی بین مادر و کودک نوعی احساس به وجود می آورد که باعث می شود هر دو آرام باشند و کودک بدون اینکه گریه کند به صدای مادرش گوش دهد و همراه لالایی خوابش ببرد!

در لالایی خصلتی است که آن را تنها روان زنانه دریافت می کند. مادر لالایی را از خود آغاز می کند و در آن لحظه به جز کودک و گهواره و حال دل خویش به چیز دیگر نمی اندیشد. او روایت دل خود را می خواند ممکن است این روایت قصه ی جامعه باشد، ممکن است نباشد.

حتی اگر هم باشد این مادر نیست که آن را به جامعه تعمیم می دهد، بلکه خود لالایی است که قصه ی دیگران هم می شود. از این رو بسیاری از شاعران مرد که سعی کرده اند، لالایی بسرایند، در این زمینه موفق نبوده اند چرا که لالایی را از اجتماع آغاز کرده اند یا به زبان ساده تر لالایی را دستاویز گفته های اجتماعی خود کرده اند که از خصلت این ترانه های ساده بیرون است.

انشا در مورد دریا ابی
تعداد بازديد : 15

انشا در مورد دریا ابی

انشا شماره یک با موضوع دریا

کنار دریا نشسته بودم ، در سکوت و تنهایی. صدای امواج ، طنین خوش هستی بود و من درکنار این وسعت بی کران غرق اسرار الهی، لحظه ای باخودم اندیشیدم : چرا دریا آبی رنگ است؟

 

چراخدای خوب و مهربان آب را به رنگ آبی در آورده ، با این همه لطافت و زیبایی؟ دلم آرام تر از همیشه به من گفت: آیا تو میتوانی بگویی که چرا قلب انسانها همیشه سرخ است؟

 

جواب دادم: نه معلوم است که نمی توانم بگویم. دلم آرام نجوا کرد: در هر رنگی حکمتی است. آن گونه که رنگ برگ سبز است، چون نشانه ای از سرسبزی و خرمی است. رنگ تنه درخت قهوه ای است؛ چون رنگ قهوه ای نشانه ی استوار بودن و بلند قامتی و ایستادگی است و…

 

 از همان زمان بود که من سعی کردم، رازهای آفرینش را بیشتر درک کنم و این مطلب را همواره به خاطر داشته باشم که خداوند بخشنده و مهربان در هر کار یا رنگ هرچیز حکمتی قرار داده و می خواهد از طریق این حکمت ها راه زندگی کردن را به ما انسان بیاموزد، راه خوب اندیشیدن در طبیعت را و جاودانه شدن را

انشا درباره سرود ملی ایران موضوع ازاد
تعداد بازديد : 9

انشا درباره سرود ملی ایران موضوع ازاد

من فکر میکنم که برای ما ایرانی ها لازم هست که این سرود رو به خوبی درک کنیم.

در میان نماد گرافیکی پرچم و نماد سازه ای تاریخی خاص یک کشور و نماد موسیقی هر ملت یعنی “سرود ملی”، مورد اخیر گزینه ای است که به دلایلی کمتر مورد توجه قرار گرفته است. از مهمترین دلایل این قضیه، یکی کم اهمیت بودن جایگاه خود موسیقی در ایران است.

 

سر زد از افق

مهر خاوران

فروغ دیده ی حق باوران

 

افق در حقیقت مرز بین زمین و آسمان در دوردست ترین نقاط مغلوب حس بینایی انسانها است. افق همان منظری است که نگاه همه ی امیدواران به آن دوخته شده و اولین پیام آور نور و رهایی از بند ظلمت و جهل می باشد.

اما مهر خاوران، خورشید مشرق، یا خورشید در حال برخاستن است. در حالی که مهر هم در آیین های کهن ایرانی و در کیش مهر، و نیز در آیین زردشتی، نشان مقدس زندگی و نور و دانایی است. از طرفی مهر را می توان علاقه ی قلبی و محبت نیز تعبیر کرد.

در خط سوم نیز به تهنیت و بزرگداشت “مهر خاوران”، به عنوان “نور و فروغ دیده و نگاه و چشم حق باوران” که همانا قوم آریایی است می پردازد و مهر را نور چشم یگانه ملیتی می داند که در تمام طول تاریخ، یکتا پرست و تابع و پیرو حق و حقیقت بوده اند، و سر زدن و طلوع مهر پاک، نشانه ای مقدس برای این این ملت حق باور می باشد.

 

بهمن فر ایمان ماست

 

اما از اینجا به بعد، شاهد کلامی مستقیم و یک لایه هستیم که حتی به مدد کلمه ی پر معنایی مانند “فــرّ” با سابقه ی ذهنی و تصویر حک شده ی آن در ذهن ما ایرانی ها، باز نتوانسته از عهده ی وظیفه ی خود برآید و با اینکه این بند، در اوج این اثر چه از دید متنی و چه از نظر موسیقایی قرار دارد، توجه خواننده و شنونده ی سرود را جلب نمی کند. در حالیکه این تناقض در سه کلمه ی کلیدی “بهمن” به یاد آور پیروزی انقلاب اسلامی و “فر” با سابقه ی خاص خود در استعمال میان حکومت های پادشاهی از زمان فردوسی تا حال و “ایمان” به عنوان حالتی درونی و فردی و بیرون از هر دوی این مقولات، ترکیبی نامتوازن ایجاد کرده و اگر منظور خالق این بند، کنایه و طعنه زدن بوده باشد، در آن نیز ناموفق و ناکام بوده است.

 

شهیدان پیجیده در گوش زمان فریادشان

 

در این بند نیز منظور از مخاطب قرار دادن شهیدان، مروری بر تاریخ انقلاب و بعد از آن یعنی جنگ تحمیلی بوده است که باز هم کلام مستقیم و یک لایه به شدت بی رمق در ایجاد هر گونه حس حماسی یا میهنی نشان می دهد.

 

پاینده مانی و جاودان

جمهوری اسلامی ایران

 

در انتها نیز مانند تمامی سرودهای ملی، آرزوی پایندگی برای میهن و سرزمین عزیز ایران، پایان بخش این سرود است.

 

انشا درباره سایه ادم انشا جدید
تعداد بازديد : 12

انشا درباره سایه ادم  انشا جدید

انشا درباره سایه ادم

من یک انشا با موضوع سایه ادم نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد، شما هم انشا خودتونو در قسمت دیدگاه بنویسید تا دوستان استفاده کنند.

یک روز کودکی را دیدم که با سایه اش بازی میکرد ، دنبال سایه اش میدوید ، از سایه اش فرار میکرد ، بالا پایین میپرید ، با سایه اش لحظات مفرحی را به وجود اورده بود و شاد بود. کمی به فکر فرو رفتم و سوالاتی ذهنم را درگیر کرد.

چگونه میشود مثل یک کودک با دیدن سایه ای خوشحال شد و زندگی را با تمام وجود درک کرد؟

چرا ما ادم ها فقط سختی های زندگی را میبینیم؟

هرچند هنوز هم جواب این سوالات را پیدا نکرده ام ولی متوجه شدم که باید در زندگی ، کودک درونمان را فراموش نکنیم تا با دیدن یک سایه در ظاهر ساده خوشحال باشیم. البته واضح است که ما نمیتوانیم با دیدن یک سایه خوشحال شویم و بالا پایین بپریم ولی میتوانیم با اتفاقات ساده روزمره که حکم سایه دارد یعنی مثل سایه خیلی دوام ندارد و در زندگی همه رخ میدهد شاد باشیم و زندگی خوبی داشته باشیم.

البته بعضی از سایه ها هم ترسناک هستند و ادم را می ترسانند مثل سایه فقر و بی پولی.

امیدوارم توی زندگیتون سایه هایی ببینید که شما را شاد کند ، نه اینکه بترساند.

 

انشا با موضوع حجاب
تعداد بازديد : 12

انشا با موضوع حجاب

من چادرم را دوست دارم، چرا که سیاهیش نشانه رفته و بر زمین نشانده است هرچه سیاهی و ظلمت را، هرچه نگاه زهرآلود را!

من چادرم را دوست دارم، چرا که سنگینی نجابتش، خم کرده است کمر دشمنان را و حصار امن و ایمنش، نقش برآب کرده است نقشه‌های بدخواهان و هرزه‌دلان را!
من چادرم را دوست دارم، چرا که سلاح من در جنگ نرم با دشمن است و خاکریزهای آنان را چه ماهرانه فتح می‌کند. بدون این سلاح قافیه جنگ را از همان ابتدا باخته‌ام و با آن، جبهه اراده و فکر و عزم دشمن را سنگر به سنگر فتح کرده‌ام!
من چادرم را دوست دارم و آن احساس زیبا، امنیت و آرامشی که از داشتنش دارم، هیچگاه با نگاه‌های سنگین عوض نمی‌کنم!
من چادرم را دوست دارم، چرا که مرا یاد کوچه‌های غریب مدینه می‌اندازد، یاد چادر خاکی زهرای اطهر (س) و چه پیوند زیبایی بین چادر فاطمه(س) و ولایت علی (ع) است. شاید اگر آن روز حرمت چادر زهرا (س) حفظ می‌شد، به زیر دست و پا نمی‌افتاد، هیچگاه علی (ع) خانه‌نشین نمی‌شد!
من چادرم را دوست دارم، چرا که هرگاه می‌ایستم و آن را با افتخار به سر می‌کنم، به یاد هزاران شهیدی می‌افتم که بر خاک افتادند تا زنان ایران زمین با وقار بایستند!
سرخی خونشان فرش انقلاب شد تا سیاهی چادر زنانی چون من برافراشته بماند، در سطر سطر وصیت‌نامه‌هایشان اینگونه مرا به رعایت حجاب سفارش کردند:
«خواهرم، محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‌کشید. حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را می‌بینی و دشمن تو را نمی‌بینید.»
من چادرم را دوست دارم، چرا که به این سخن گهربار مولایم علی(ع) یقین دارم که فرمودند: «بهترین لباس، لباسی است که تو را از خدا به خود مشغول نسازد» و چادر مصداق کامل این گفتار است، برترین پوششی است که مرا به خدای مهربان وصل می‌کند و مرا از هرچه غیر اوست جدا می‌سازد.
من چادرم را دوست دارم، چرا که همین سخن رهبر و مقتدایم امام خامنه‌ای برایم بزرگترین و قاطع‌ترین حجت است که در بحث حجاب و عفاف فرمودند: «چادر یک نشانه ملی است، هیچ اشکالی هم ندارد. هیچ منافاتی با هیچ نوعی تحرکی هم در زن ندارد. اگر واقعا بنای تحرک یا کار اجتماعی و کار سیاسی و کار فکری باشد. لباس رسمی زن می‌تواند چادر باشد و همان‌طور که عرض کردم چادر بهترین نوع حجاب است.»
من چادرم را دوست دارم، چرا که شاید مُحرمی، این افتخار نصیبش شود که خیمه‌گاه عزاداران حسینی گردد. آن روز که پسرم بیاید و چادر مرا بخواهد و با همبازی‌هایش در کوچه عزای حسین (ع) برپا کند!
من چادرم را دوست دارم، چرا که چادر برای من نماد عفاف است و حجاب، نماد نه گفتن به تمام آرزوهای رنگارنگ دنیایی، نماد فاطمه‌وار زیستن و خدایی شدن!
من چادرم را دوست دارم…

انشا با موضوع معلم
تعداد بازديد : 13

انشا با موضوع معلم

انشا درباره معلم ، انشا در مورد معلم خوب و عزیزم

انشا شماره یک

از وقتی که به مدرسه رفتم با موجود دلسوز و مهربانی به نام معلم آشنا شدم. او همچون شمع روشنی میسوزد تا به ما علم و دانش بیاموزد و ما راه زندگی و مسیر صحیح آینده خود را با کمک او پیدا کنیم.

معلم مادر دوم ماست و مدرسه خانه دومی است که میتوانیم در آن خوبی ها را از بدیها تشخیص دهیم و آنچه را که نیاموختیم در آنجا بیاموزیم. این معلم است که ما را با کلمات آشنا میکند و فرق روشنایی و تاریکی ، مهربانی و ظلم ، نفرت و محبت را به ما می آموزد.

او به ما یاد میدهد که چگونه در زندگی فردی مفید باشیم و با تلاش و کوشش باعث پیشرفت جامعه خود شویم.

او ما را با دنیای بزرگ آشنا میکند و تاریخ گذشتگان را به ما می آموزد تا از آن درس عبرت بگیریم و ما را با کوهها و دریا ها آشنا میسازد تا استقامت و عظمت را بیاموزیم.

و ما همیشه تشنه یادگیری هستیم. انسانها در طول زندگی احتیاج به یک معلم و راهنما دارند تا شمع راهشان گردد و آنها را از نادانی و جهل دور سازد.

پس بدانید که معلم شخص بزرگ و محترمی است که باید او را دوست بداریم و از گفتار و رفتار او درس زندگی بیاموزیم و فردی مفید برای کشور و ملتمان باشیم.

.
.
.

انشا شماره دو

معلم شعر شیرین شعرای شهر شادی را در گوش مرزهای محبت زمزمه کرده.
او که در سخت ترین لحظات زندگی، سرود سرسبزی را در وجود سرو  سروده.
معلم دل را دانا کرده و دنیا را به دست دانش آموزان گره  زده.
معلم آواز عاشقان عالم را در آیینه خیالشان نمایان کرده و به آن روح  بخشیده.
معلم جهان را جاودانه کرده و رنگ سیاه را از دفتر دل پاک نموده و جوهری به رنگ سپید به آن زده است.
ای معلم، می خواهم با تو سخن بگویم که با تمام توانایی ات تارهای وجودم را به صدا در آوردی و خواندن غزل با خدا بودن را به من آموختی.
دست هایت را می بوسم و فرشی از گل هایی به هفت رنگی رنگین کمان در زیر پاهایت می اندازم.
سوی چشمانت را به نور چلچراغ روشن می کنم، قدومت را روی سرم جا می دهم و لبانت را آذین می بندم تا بگویم بهار دلم با تو شکوفه زد و خزان زندگی ام با تو بی رنگ شد.

ای معلم، امروز می خواهم برای همگان بگویم تو که بودی و چگونه بودی و چگونه آموختی؟

می خواهم بگویم که چگونه آزاده بودن را توشه راهم کردی و جوهر وجودم را آکنده از مهر نمودی و به من گفتی همیشه به یاد خدا باشم تا دنیایم را لبریز از شادی ببینم و از کفر و کذب دوری کنم.

ای معلم می خواهم چشمانم را به چشمه چشمان مهربانت بدوزم. اگر به عشق دیدار تو نبود ، هرگز از خواب بیدار نمی شدم. دوستت دارم.

انشا در مورد صدای باران
تعداد بازديد : 7

انشا در مورد صدای باران

وقتی باران به صدا درمی آید…

آیا تا کنون به بارش باران فکر کرده ایم ؟

باران که می بارد ، بعضی ها دلشان می گیرد وخیلی ها شاعر می شوند. آخر تازه یادشان می افتد که احساسات فطری پاک و زلالی هم هست که در لابه لای افکار مادّی و تکراری روزمره ، فراموشش کرده بودند.

 

وقتی باران می آید، دیگر، مردم ، خودشان را برای چیزهای کم ارزش و بیهوده معطل نمی کنند، حتی جلوی زیباترین ویترینهای مجللترین مغازه ها هم خالی است.هر که را می بینی با عجله به سوی مقصد حرکت می کند یعنی باران باعث می شود که انسان مقصدش را فدای زرق و برقها نکند.

 

سواره ها نیز در بارش باران بیشتر از قبل ، دلشان برای پیاده ها می سوزد و زودتر آنها را سوار می کنند. یعنی باران ، مردم را سخاوتمندتر و سخاوتمندان را دلسوزتر می کند.

 

باران که می بارد، مردم صمیمی تر ، متحدتر و فداکارتر می شوند. چرا که خیلی ها را می شود دید که یک نفر دیگر را زیر چتر خود گرفته اند.

 

باران ، زمین را پاک می سازد ، هوا را تصفیه می کند و برخی ویروسها را از بین می برد و شاید آن وقت مردم کمی پاکتر زندگی کنند!

 

وقتی باران بر خاک ، کشتزارها و کوهها فرو می ریزد ، حیات ، جان می گیرد و همه به تداوم زندگیشان امیدوارتر می شوند و ممکن است برای یک بار هم که شده صاحب باران را شکر گویند.

 

در بارش باران عدالت را هم می توان دید. چرا که قطره ها ، در همهء محله های یک شهر و یا بر بام همهء خانه های یک محله ، با یک نواخت مساوی فرو می ریزند.

 

وقتی که باران می‌آید، گاهی سالهای کودکی ، قیل و قال آرامش بخش مدرسه! و درس «‌باران آمد ، آن مرد ، در باران آمد » در ذهنها رژه می روند و آن وقت تازه یادمان می افتد که آن مرد ، در باران نیامد. پس می شود کمی هم برای آمدن او (روحی فداه) دعا کرد.

 

باران ، سرشار از خیر و برکت است و آن باران نیز، آن باران سرنوشت سازی که از هوای ابری چشمها بر گونه هایمان می نشیند و سبب می شود که بهتر بتوانیم مسیر زندگیمان را عوض کنیم. زیرا باران کمیاب اشکها، توفیق توبه را سهل الوصول تر می کند.

 

قطره های اشک می توانند بغض سنگین تاریخ معصومان مظلوم را نیز بشکنند و آموزه های بی بدیل مردان شهید روز دهم را در سینه ها زنده و بالنده نگهدارند. چرا که حسین علیه السّلام بیش و پیش از آن که تشنهء آب باشند تشنهء اندیشهء انسانهای زمانها هستند.

پس ای باران عزیز! ما را تنها نگذار.

 

 

——————————  انشاء در مورد باران شماره ۳  —————————–

 

 

دیگر آسمان دارد تیره و خاکستری می شود و باران نم نم وکم کم شروع به بارش می کند.

باران مانند اشک های حضرت زینب(س)همچنان میبارد.

ناگهان صدای مهیبی به گوش میرسد.!!! این صدا صدای رعد و برق ها هستند.

باران تندتر و تندتر میشود.همه ی مردم درخیابان به دنبال پناهگاهی میگردند.!

چترهای مردم و بالکن های مغازه ها مانند یک پناهگاهی اند که به مردم درخیابان آغوش بازمیکنند تا مردم زیر این رحمت الهی خیس نشوند.!!!

با گذر زمان خیابان ها خلوت شده وتعداد کمی از انسان ها در خیابان پیدا می شود و باران سرد شده و به تگرگ تبدیل می شود و با شکل و شمایلی خاص مانند سنگ های یخی به زمین فرو میریزند.

-باران باغبانی میشود که به گل و گیاهان و درختان و سبزه ها آب می دهد.

-کشاورزی میشود که به کشاورزان کمک می کند.

-و باران رفتگری خواهدشود که خیابان را تمیز می کند.

-و سقایی میباشد همچون(ابوالفضل<ع>)که به تشنگان آب میرساند.

باران آهسته وآهسته تر می شود.

کم کم رنگین کمان نمایان می شود رفته رفته پر رنگ تر و پر رنگ تر می شود و خیابان ها باز هم رو به شلوغی برمی گردند.

تا چندین ساعتی زمین نم خواهد داشت ولی زمین خشک خواهد شد.

 

انشا درباره فصل زمستان
تعداد بازديد : 10

انشا درباره فصل زمستان

زمستان فصلی است که وقتی از خواب بیدار می شویم هنوز همه جا تاریک است . فصلی است که دوست داریم بخوابیم . زمستان یعنی شاید فردا سوخته باشم، شاید هم قرار است یک عمر بسوزم …یعنی زهرا سرما خورده، یعنی زینب لباس پشمی ندارد، فاطمه امسال هم چکمه نمی خرد. یعنی سیروان می خواهد دکتر شود و همه سرما خورده ها را درمان کند. مریم هر روز کتک می خورد . یعنی معلم عزیزمان یک سال پیرتر شد.

 

زمستان یعنی بابا جانمان با هزار امید شال گردنش را به دور گردن من انداخت تا گرمم شود . یعنی مامان عزیزمان صبحانه دو قاشق عسل به ما داد تا داغ شویم . یعنی وقتی از در بیرون می رویم باز هم همه جا تاریک است . یعنی شهر در امن و امان است و ما قرار است روزی بزرگ شویم . وزیر شویم، وکیل شویم‌، لباس پشمی بپوشیم، یاد شین آباد هم نیافتیم.

 

زمستان یعنی وقتی به معلم عزیزمان سلام می کنیم صدایمان بلرزد، معلم عزیزمان حالمان را بپرسد، ما بگوییم خوبیم . پاهایمان سردشان است، خواهر فاطمه دارد عروس می شود، مریم دفتر مشقش را جا گذاشته و دعا می کند معلممان نفهمد، بخاری خاموش است، هنوز مدرسه، گاز کشی نشده و کدخدا روز به روز چاقتر می شود. تخته هنوز گچی است، معلم آسم می گیرد، لاغر می شود، دستهایش پینه می بندد، زهرا دیگر اجازه ادامه تحصیل ندارد، بابا جان شال گردنش را دیگر نمی خواهد، پدر مریم زن دوم گرفته،، پدر زینب زندان است، سیروان می خواهد دکتر شود ….آه سیروان، سیروان 

 

زمستان یعنی بخاری روشن شد. گرم شد، داغ شد و گر گرفت …. زمستان یعنی آتش، یعنی جیغ، فریاد، فداکاری معلم برای خارج کردن بخاری از اتاق، یعنی دود، شال گردن، سیروان، زهرا، فاطمه، آتش، شین آباد ….

زمستان یعنی …. سیروان سوخت

 

——————————  انشاء در مورد زمستان شماره ۲  —————————–

 

 

 

دوباره می آید، هر سا ل همین موقع می آید. کوله بارش را جمع می کند و به سوی پاییز می آید. پاییز هم کاسه ای آب برای بدرقه اش می ریزد ولی قدم زمستان آنقدر سرد است که برف بر روی تپه شروع به باریدن می کند. بله زمستان آمد، بعد از پاییز هر سال این گونه است . ولی امسال و سال های بعد زمستان شاید مهربان باشد و شاید قدمش سرد نباشد و شاید برفی نیاید. سنجابی که فندق هایش را کنار درختی پنهان کرده با اشتیاق به سمت خانه اش می دود و همچون ستاره ای درخشان می خندد. زمین نیز با طراوت و شادابی از گرسنگی اش می گذرد و غذای ذخیره شدهی او را نمی قاپد چون اگر غذایش را بخورد او دیگر غذایی برای خوردن ندارد و زمین طرفدار عدل و داد است.

 

درختان مانند اسکلت های بلور آجین در میان جنگل نمایان اند و قندیل های نقره ای و درخشنده ی کنارهی غار روشن کننده ی تاریکی سرما اند. سرما ناراحت است چون آفتاب ناراحت است و همچنین درخت که دیگر نمی تواند سر سبزی چمنزار را ببیند و در اعماق آن سفر کند. آفتاب نظاره کنننده ی این منظره است. او برف را می بیند، سنجاب را می بیند و همچنین پنبه های خیس و نم دار ننه سرما. سرما می گوید که لحاف ننه سرما پاره شده ولی ننه سرما می گوید لحاف خدا پاره شده، من نمی دانمک کدام درست است ولی میدانم که خداوند لحاف کسی را بی خود و بی جهت پاره نمی کند، حتمأ سرما خشمگین آب پاییز را به یخ تبدیل کرده و پاییز ناراحت شده است.

 

ولی صحبت سرما و دندان پاییز نگذاشت بگوید که او برگ درختانش ریخته است. و این حس همکاری اینجا هست، نه در شهر، در آنجا نفس کز گرمگاه سینه می آید یرون ابری شود تاریک و مه در آسمان تیره ی سرما پنهان می کند مارا . نمی زارد ببینیم یکدگر را و حل کنیم درد و ناله ی مردمان شهرمان را.

 

ليست صفحات
تعداد صفحات : 2
ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ