close
تبلیغات در اینترنت
بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارت های نوشتاری نهم- انشا یاب

بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارت های نوشتاری نهم- انشا یاب

بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارت های نوشتاری نهم
تعداد بازديد : 3745

بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارت های نوشتاری نهم

جواب بازنویسی حکایت صفحه 34 مهارت های نوشتاری

بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارت های نوشتاری نهم
در این مطلب برای شما نمونه انشا و بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم را آماده کرده ایم. حكايت زير را بخوانيد و به زبان ساده بازنويسی كنيد.

جواب بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب نگارش و انشا نهم

در این مطلب برای شما نمونه انشا و بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارت های نوشتاری پایه … 34 کتاب مهارت های نوشتاری نهم دانلود نمونه اول حکایت ...

بازنویسی حکایت صفحه 70 نهم

بازنویسی حکایت صفحه 70 کتاب مهارت های نوشتاری نهم – درس کده ... مطلب از سایت برای شما باز نویسی حکایت صفحه 70 کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم را آماده کرده ایم. ... انشا آزاد 31.بازنویسی حکایت 34.صفحه 41 .مثل نویسی.مهارت های نوشتاری.

بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب نوشتاری نهم

انشای صفحه 33 کتاب مهارتهای نوشتاری نهم. ... بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب نوشتاری نهم

دانلود نمونه اول حکایت نگاری صفحه ۳۴ مهارت های نوشتاری نهم

دانلود نمونه اول حکایت نگاری صفحه 34 مهارت های نوشتاری نهم انشا مقدماتی است و ما را برای هر مشکلی ... دانلود انشا صفحه ۳۴ کتاب مهارت نوشتاری نهم.

انشا یاب

 

***برای مشاهده کامل متن به ادامه مطلب مراجعه فرمایید***

 

 

بازنویسی حکایت صفحه 34 کتاب مهارتهای نوشتاری نهم

حکایت:
شخصی پیراهنی را دزدیده بود به پسرش داد تا به بازار ببرد وبفروشد درراه پیراهن را از پسر دزدیدند؛ پسر وقتی به خانه برگشت پدر از وی پرسید پیراهن را چند فروختی؟
پسر گفت:به آن قیمتی که شما خریده بودید.

بازنویسی کوتاه:

روزي از روزگاران قديم شخصي به بازار رفت و يک پيراهن دزديد و به خانه آورد وبه پسرش داد كه در بازار بفروشد

پسر به بازار رفت كه پيراهن رابفروشد دزدي ديگر آمد وهمين پيراهن را ازپسر دزديد پسر با دست خالي به خانه برگشت.

پدر از پسرش پرسيد پيراهن را چه قيمتي فروختي؟

پسرجواب داد: پيراهن را باهمان قيمتي كه شما خريده بودی  فروختم.

 

بازنویسی بلند:

در زمان فتحلی شاه قاجار پیر مردی به نام تیمور زندگی فقیرانه ای داشت و مایحتاج زندگی خود را از راه خارکشی بدست می آورد و زندگی مشقت باری داشت زندگی میکرد مدتی بود که پیرمرد توان رفتن به صحرا و بیابان را نداشت و رو به پسرش آورده بود پسر تیمور  پسری عاقل دانا و بسیار مذهبی بود تیمور چند روزی شده بود که به دزدی روی آورده بود و از راه کسب و کار حرام درآمد خود را بدست می آورد و اشیای دزدی را بدون آگاهی به فرزند خود میداد تا در بازار بفروشد و هر روز بهانه ای برای آن ها می آورد اما کسبه محل به او تحمت دزدی میزدند و او حتی توجه نمیکرد زیرا عادت نداشت جواب مردم را با خشم بدهد روزی از همین روز ها پیرمرد از جلوی مغازه پیراهن فروشی رد شد و پیراهنی که در بیرون از مغازه برای فروش گزاشته شده بود را دزدید و به این فکر افتاد که این پیراهن چقدر میتواند ارزش داشته باشد پیرمرد لباس را در زیر پیراهنش پنهان کرد و طبق معمول به پسرش رضا داد تا در بازار بفروشد رضا دیگر به پدرش شک کرده بود از جلوی مغازه استاد علی رد شد دید که او دارد به شدت گریه میکند و بر سر میکوبد رضا جلو رفت و علت را جویا شد و استاد علی ماجرای پیراهن ارزشمند و تیمور را که جلوی مغازه اش ایستاده بود برای او تعریف کرد و رضا فهمید که پدرش آن پیراهن را دزدیده است رضا پیراهن را به استاد علی داد و بسیار معذرت خواهی کرد و با ناراحتی به خانه بازگشت پدرش سراغ پول پیراهن را از او گرفت و پشت سر هم سوال میکرد که پیراهن چه شد و آن را به چه قیمتی فروختی؟ رضا سرش را بالا آورد و رو به پدر گفت: به همان قیمتی که تو خریده بودی

 

مطلب ارسالی از کاربران

 

 

حکایت:

دزدی پیراهنی رادزدید وآن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد پسر پیراهن را به بازار بردوقتی به خانه برگشت پدرش پرسید:((پیراهن رابه چه قیمتی فروختی؟))پسر گفت:((به همان قیمتی که شما خریدهه بودید))

باز نویسی:

روزی از روزگاران قدیم شخصی به بازار رفت و یک پیراهن را از شخصی دزدید و به خانه برگشت و پسرش را دید وآن پیراهن را به پسرش داد و گفت پسرم:((این پیراهن راببر و در بازار بفروش .))پسرک قبول کرد و رفتت به بازار که رسیده بود واستاد تا آن را بفروشد و در همان حال به فکرفرورفته بود وقتی که حواسش به خودش آمد دید پیراهن نیست و فهمید که این پیراهن را از او دزیدیده اندو درهمان حال به خانه برگشت وپدرش از او پرسید ((پسرم پیراهن را به چه قیمتی فروخته ای ؟))پسر در پاسخ به پدرش گفت:((پدر جان من آن پیراهن را که برای فروش به من داده بودی را فروختم اما به آن قیمت که خود آن پیراهن را خریداری کرده بودی

 

منبع: درسکده

 

بخش نظرات این مطلب
فاطمه
این نظر توسط فاطمه در تاریخ 1396/8/23 و 19:17 دقیقه ارسال شده است :
بد نبود
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ